Monday, May 11, 2009


زندگی از نو!

Thursday, February 5, 2009

آهای دماوندی!

امتحان دارم ... امتحان دارم ... و خیلی اوضاع قمر در عقرب می باشد... دلم به شدت برات تنگ شده. می دونی یه وقتهایی می ترسیدم
که فقط بشی خاطره. یعنی من با خیال یه آدم با تصویر هر شبش که هی هم کمرنگ و کمرنگ تر می شه بمونم و بمونم و بمونم . در ادامه ی مکالمه ی امشب باید بگم که ما عوض می شیم . مثل من ... یا مثل تو. یادته می گفتی که داری بدون تایید منطقت می ری جلو... آره آقا ما از همون پیروان مکتب سابی وابی بود چی بود همون که گفتی ... ما از هموناییم . درست هم حدس زدید دارم گریه می کنم و ته دهنم هم گسه ... ولی حیف که شرابش دست ساز نیست و در ارتفاعات قله های تهران و در آغوش شما نوشیده نمی شه ... یعنی بدش اینه که وقتی مست می شم یعنی یه نموره بدنم شل می شه هیچ کس نیست که لم بدم تو بغلش و چرت و پرت بگم ... هیچ کس که پیشش حس کنم می خوام دیوارای دنیا رو بترکونم از خوشی ... چی می خواستیم و چی شد... آخ که من متنفرم از این اتاق تک نفری ... می دونی امروز یه کاری کردم ... یه کار بد بود... ولی خوب کردم . رفتم تو میل باکست و اون ایمیلی که برام نوشته بودی دقیقا 4 ماه پیش نوشتم رو یه کاغذ و چسبوندم رو دیوار روبروم... " اما من همیشه باهاتم .مطمین باش عشق من. دوست دارم اندازه ی دماوند و می خوام اندازه ی همون هم محکم و استوار باشی." آخ که من عاشقتم که معیار دوست داشتنت دماونده... همش امروز به خودم می گم ... یه ماه فقط یه ماه دیگه صبر کن... صبر کن...
عاشق شما
کدخدا!

Sunday, December 14, 2008

judgment sucks!

یادداشتی نوشتم گذاشتم بالای سرم. نوشتم که یادم باشه هیچ وقت تو زندگی ام قضاوت نکنم . یعنی دست بردارم از این قاضی معرکه شدن و این حرفها و کارهای خاله زنکی. چون دیدم و هزار بار برام اتفاق افتاده که خیلی نرم همچین که انگار دارن با پنبه سرتو می برن یهو به خودم اومدم دیدم تو همون موقعیتم . و هزار بار اون وسط به خودم گفتم دیدی؟؟؟ عین فلانی!!! و حالا دیگه نوشتم که یادم نره .

۲. نوستالژی مرگ امروز و دیروز من نیست . حتی تو همون خونه و خیابون و راه و همون شهر و کشور محل تولدم هم که بودم این حس می ومد سراغم. ولی به قول سمانه اتفاقی که اینجا برام افتاده اینه که خیلی به خودم نزدیکم. یعنی فقط خودمم و خودم. علی الخصوص که معاشر هم ندارم . یعنی آدمی که بشه نشست از بعد از ظهر تا فردا صبح خروس خون باهاش حرف زد . اینجا با خودم حرف می زنم و تازه می بینم که اوههههه چه دور بودم از خودم. دارم برمی گردم کم کم دوباره به همون فرهنگ کاغذ و خودکار!

۳. الان حس لال بودن دارم همش. چقدر حالم بد شد اون روز تو فروشگاه که حواسم نبود و با یه بیسکوییت تو کیفم رفتم تو و کلی خرید کردم ولی دم بیرون اومدن بهم گیر دادن که این بیسکوییت چیه و یه ساعتی معطل شدم. معطل شدن که بماند با این ایتالیایی پا شکسته باید از خودم دفاع هم می کردم . ولی بالاخره دفاع کردم . به زور ساده ترین جمله ها رو تو مغزم می ساختم که منظورمو برسونه . و بالاخره نجات پیدا کردم . درست که تا شبش حالم بد بود . ولی انگار برام لازم بود. که یاد بگیرم حرف بزنم . منظورم از حرف زدن اینه که با گفتن هر جمله ای بتونم احساسمم توش نشون بدم. یه وقتهایی فکر می کنم یعنی می رسه اون روزی که بتونم درست حرف بزنم. خودم که امیدوارم .

۴. یاد گرفتم به طرز خیلی دلچسبی به آدمها نه بگم و لذت می برم از خودم . و یاد گرفتم که از آدمها چیز بخوام و بهشون حق بدم که بهم بگن نه ! - اینارم گفتم که بدونم پیشرفت هم کردم .و یاد گرفتم بی خودی از سر بی کسی با کسی معاشرت نکنم . این یکی و خیلی باهاش حال می کنم .

۵.بدون ملاقه هم می شه زندگی کرد

Monday, December 1, 2008

عشق من .


اینجا دقیقا همون جاییست که من زندگی می کنم ... در سرزمین میانی. پام رو هیچ چیزی بند نمی شه انگار. همه ی ترسم اینه که اون چمدونه بزرگ مشکی و سنگین تر کنم اونقدر که حاضر نیستم ۳ یورو بدم برای اون تنها قابلمه ام که باید غذا رو توش نوبتی بسازم یه در بخرم.دلم می خواد بالا بیارم تو صورت یه مشت آدما می خوام تغییر کنم و انرژی شو ندارم. می خوام ‍‍فقط می خوام ولی برای این خواستنم هیچ کاری نمی کنم. پسرک کوچیک خونه ی ما فردا جشن تولد ۱۴ سالگیشو می گیره و من نیستم . دلم برای اون دماغ کوفته ی سن بلوغش یه ذره شده و نیستم که بچلونمش . از حالا به بعد که نمی دونم تا کی ادامه داره بدون اینکه ببینمش بزرگ می شه . یاد خودم می افتم و داییم.چطور تحمل کرده ندیدنه آدمها رو تو این همه سال . می ترسم که ببینمش . وطن . خانواده. خونه ... چی شد؟ کی این چیزها رو اختراع کرد؟ ما از کجا یک جا نشین شدیم و وابسته ؟ این جایی که من هستم پس چرا خونم نمی شه ؟ چرا به این بوها عادت نمی کنم؟ چرا صدای جیغ و داد این آدمها رو اعصابمه اینقدر؟ دلم می خواد برگردم . برم تو خونه . برم با آدمها زندگی کنم. انگار خونه ی من سالها همون خونه ی خیابون لاریو بوده تو میلان . و انگار خانواده ی من اون چهار تا آدم بودن. هر کدوم از یه ور دنیا. دلم لک زده برای حرف زدنهای تا یک شب با الساندرا . در حالیکه چشای هر دو تامون از فرط خواب قرمز شده بود... من از کجا اومدم؟ کجا گم شدم و جا موندم و یادم نمی اد هیچ. چرا اینجا هیچ کس هیچی نمی دونه؟ چرا هیچ کس اینجا نمی دونه من از کجا اومدم؟ چرا اینجا همه می خوان قضاوتم کنن... دلم می خواد پاشم بزنم زیره همه ی کاسه کوزه های دنیا. همه ی این مرزهای به درد نخور و بشکنم. این آدمهای یه بعدی و بردارم. دلم دوست می خواد.آدمی که بشه باهاش حرف زد... خسته ام از اون یادداشتهای لوییزا که سه شنبه ها بعد از تمیز کردن اتاق برام می ذاره . کیسه ی بنفش برای کاغذ هاست و زرد برای پلاستیک... چرا آروم نمی گیرم؟ چه زود ۱۴ سال گذشت ... انگار همین دیروز بود که اون موجود ۲ کیلو و ۲۰۰ گرمی به دنیا اومد. و هیچ کسی فکر نمی کرد زنده بمونه . ولی موند و داره بالغ می شه الان . کله اش بوی گند می ده و دماغش بزرگ شده . دلم داره می ترکه ! ...

از ترس همین وابسته شدن و موندنه که از هم دور شدیم ها ؟ نه من کم نیاوردم . یعنی نباید بیارم تا تو هستی . آروم آروم . مثل روز اولی که دیدمت . صبور... خوبه که هستی وگرنه می ترکیدم تا الان . فقط کاشکی تموم شه یه طوری این دور بودنه . کاشکی نزدیک شی ... یه کم ... مثلا یه جایی باشی که نه من زندانی باشم ... نه تو . هر وقت خواستم ببینمت... نه زیاد ... ولی نه اینقدر کم . کاشکی دنیا یه وجب بود... این آرزوی امشبمه .

Monday, November 24, 2008

اونی که منم.





روزی چند بار یاد خودم می افتم. بعد هی اسممو با خودم تکرار می کنم. که یادم نره کیم... ولی همش این یاده می آد و می ره این روزها. می رم غرق می شم تو کتاب جامعه شناسی و فیزیک و طراحی. بعد می رم امتحان می دم و گند می زنم. اتفقات عجیبی داره تو زندگی م می افته . وقت کم آوردن سر امتحان یا اینکه هیچی ننوشتن... تا حالا سابقه نداشته... و حالمو خراب می کنه همین چیزها. بی اعتماد به نفسم می کنه و از این همه خنگ بودنه خودم حرصم می گیره. گیرم که یک بار یک چیز اشتباهی از آب در اومده باشه. چرا اینقدر خودمو باختم؟؟؟؟

پ.ن. ملانی بهترین دوست من در این زندگی جدید!

Tuesday, November 11, 2008

مرگ من روزی فرا خواهد رسید.



سفت و سخت و سنگ. مثل مرگ من. مرگ من...

Thursday, November 6, 2008

باز یعنی دوباره.

فردا دارم از اینجا می رم. می رم که یه جایی خیلی خیلی نزدیک به کوه زندگی کنم و تنها. یعنی خودم می شم و خودم. یه چیزایی خیلی راحته و یه چیزاییش هیچ راحت نیست. علی الخصوص دل کندن از اینجا. از این خونه و این آدمهایی که تو این مدت باهاشون خیلی زمانهای خوبی رو گذروندم. ولی هر چقدر بالا پایین می کنم رفتنم بهتر از موندنه. آههههههههههههههای مینو کجایی که بهت بگم من واقعا دارم از این می ترسم که دارم انگارجدی جدی حادثه می شم. یه دختر بلغار و امروز تو قطار دیدم گفت تو هم کلاسی منی . گفتم نمی دونم.شاید. ولی منو دیده بود سر کلاسا. گفت که اگه نظرت عوض شد من ماشین دارم می تونیم با هم بریم و بیام. آه که من از این همه اتفاق خسته ام. ولی خوابگاه با بوی سس سویا ی واقعی چینی در انتظار من است!